سرای تاریخ : تحلیل قیامهای حسنیان و ارتباط آنها با زیدیان، از موضوعات مهمی است که برای فهم تاریخ سیاسی تشیع در سدههای نخستین اسلامی اهمیت ویژهای دارد. بررسی این قیامها تنها به معنای مطالعه مجموعهای از شورشهای سیاسی علیه حکومتهای اموی و عباسی نیست، بلکه ما را با یکی از مهمترین مسائل تاریخ اندیشه سیاسی اسلام مواجه میکند: نسبت میان حقانیت دینی، مشروعیت سیاسی، نسب علوی، رهبری اجتماعی و ضرورت یا عدم ضرورت قیام علیه حاکم مستقر.
پس از واقعه کربلا در سال ۶۱ هجری، مسئله رهبری خاندان پیامبر(ص) و چگونگی مواجهه با حکومتهای مستقر به یکی از مسائل اساسی جامعه اسلامی تبدیل شد. شهادت امام حسین(ع) نهتنها جایگاه اعتراضی و اخلاقی خاندان پیامبر را در برابر قدرت سیاسی تقویت کرد، بلکه در دهههای بعد زمینهساز شکلگیری جریانهای گوناگون علوی شد. این جریانها، با وجود اشتراک در انتقاد از حکومتهای وقت و تأکید بر جایگاه اهلبیت(ع)، درباره مبانی امامت، شیوه دستیابی به قدرت، زمان مناسب قیام و نسبت میان رهبری دینی و رهبری سیاسی دیدگاههای یکسانی نداشتند.
در این میان، حسنیان، یعنی نوادگان امام حسن مجتبی(ع)، بهویژه از دوره عباسیان به بعد، نقش مهمی در رهبری مخالفتهای سیاسی با خلافت ایفا کردند. شخصیتهایی مانند عبدالله بن حسن مثنی، فرزندش محمد معروف به نفس زکیه، برادر او ابراهیم و حسین بن علی، مشهور به شهید فخ، از چهرههای برجسته این جریان بودند. برخی از این قیامها با حمایت نیروهایی همراه شد که بعدها در چارچوب زیدیه شناخته شدند؛ ازاینرو، مطالعه تاریخ حسنیان بدون توجه به تحولات زیدیه، و مطالعه تاریخ زیدیه بدون بررسی نقش حسنیان، تصویری ناقص از تاریخ سیاسی تشیع به دست میدهد.
بااینحال، مسئله اصلی این نیست که آیا حسنیان و زیدیان با یکدیگر ارتباط داشتهاند یا خیر؛ زیرا اصل وجود این ارتباط روشن است. مسئله مهمتر آن است که این ارتباط بر چه مبانیای استوار بود، چه عواملی موجب همگرایی آنها میشد، چه اختلافاتی میانشان وجود داشت و چرا بخشی از علویان، با وجود برخورداری از منزلت نسبی و دینی، در برابر مواضع امامان امامیه بهویژه امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) مسیر سیاسی متفاوتی را در پیش گرفتند.
برای پاسخ به این پرسشها، باید از یک نکته روششناختی آغاز کنیم: در تحلیل قیامهای علوی، لازم است میان سه مسئله تمایز بگذاریم؛ نخست، مشروعیت اخلاقی اعتراض به حکومت ستمگر؛ دوم، مشروعیت دینی و کلامی شخص مدعی رهبری؛ و سوم، مصلحت سیاسی و امکان موفقیت قیام. این سه مسئله با یکدیگر ارتباط دارند، اما لزوماً یکسان نیستند. ممکن است قیامی در اعتراض به ظلم، از پشتوانه اخلاقی برخوردار باشد، اما درباره صلاحیت اعتقادی رهبر آن اختلاف وجود داشته باشد؛ همچنین ممکن است هدف سیاسی یک جنبش برای بخشی از جامعه پذیرفتنی باشد، ولی شرایط اجتماعی و نظامی برای موفقیت آن فراهم نباشد.
بنابراین، بر این اساس، میتوان نشان داد که قیامهای حسنیان را باید در پیوند با بحران مشروعیت خلافت، رقابت درونعلوی، تحول مفهوم امامت و شکلگیری تدریجی هویت زیدی بررسی کرد.
زمینههای پیدایش جنبش حسنیان
برای فهم پیدایش جنبش حسنیان، ابتدا باید به موقعیت خاندان علوی پس از واقعه کربلا توجه کنیم.
پس از شهادت امام حسین(ع)، حکومت اموی کوشید اقتدار سیاسی خود را بازسازی کند؛ اما سرکوب مخالفان، منازعات درونی خاندان اموی، نارضایتی گروههای مختلف اجتماعی و گسترش اعتراض به تبعیضهای سیاسی و اقتصادی، زمینه را برای ظهور حرکتهای اعتراضی فراهم کرد. در چنین شرایطی، خاندان پیامبر(ص) از سرمایهای اجتماعی و نمادین برخوردار بود که میتوانست مخالفان حکومت را گرد هم آورد.
البته همه علویان در برابر حکومت یک شیوه را انتخاب نکردند. برخی بر فعالیت علمی، تربیت شاگردان، حفظ شبکههای اجتماعی و انتقال دانش دینی تأکید داشتند؛ برخی دیگر، بهویژه در شرایطی که امکان بسیج نیروهای ناراضی فراهم میشد، قیام مسلحانه را راهی برای مقابله با حکومت میدانستند.
در اینجا باید میان جایگاه امامان امامیه و جایگاه رهبران سیاسی علوی تمایز گذاشت. در سنت امامیه، امامت صرفاً به معنای برخورداری از نسب علوی یا توانایی بسیج نظامی نیست، بلکه منصبی دینی با شرایط و مبانی خاص اعتقادی است. در مقابل، در برخی گرایشهای علوی و زیدی، ظهور علنی امام، دعوت به حق، برخورداری از علم و شجاعت و قیام علیه حاکم ستمگر، نقش برجستهای در اثبات شایستگی رهبری دارد.
این تفاوت در برداشت از امامت، یکی از زمینههای مهم واگرایی میان امامیه و بخشی از علویان قیامگرا بود.
بااینحال، پیدایش جنبش حسنیان را نباید تنها با اختلاف کلامی توضیح داد. عوامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیز در این زمینه نقش داشتند. محدودشدن دسترسی علویان به قدرت، سرکوب مخالفان، نارضایتی از ساختار حکومتی، رقابتهای درون خاندان هاشمی و امید به جلب حمایت گروههای مختلف، مجموعهای از عوامل مؤثر در شکلگیری این جنبش بود.
از سوی دیگر، نسب حسنیان به امام حسن مجتبی(ع) برای آنان نوعی اعتبار تاریخی و دینی ایجاد میکرد. این اعتبار میتوانست در جامعهای که پیوند با خاندان پیامبر(ص) از اهمیت فراوان برخوردار بود، به سرمایهای سیاسی تبدیل شود.
اما این نکته نیز مهم است که اعتبار نسبی بهتنهایی برای ایجاد حکومت کافی نبود. هر مدعی رهبری باید میتوانست میان مشروعیت نسبی، حمایت اجتماعی، توانایی نظامی و برنامه سیاسی خود ارتباط برقرار کند. ناکامی بسیاری از قیامهای علوی را میتوان تا اندازهای با ناتوانی در ایجاد چنین پیوندی توضیح داد.
چرا حسنیان در دوره عباسیان به نیروی مهمی در مخالفت سیاسی تبدیل شدند؟
پاسخ این پرسش را باید در تحول موقعیت عباسیان جستوجو کرد.
عباسیان پیش از دستیابی به خلافت، در فضای مخالفت با امویان از شعارهای مربوط به حمایت از خاندان پیامبر و احقاق حق اهلبیت بهره میبردند. همین امر به آنان امکان داد بخشی از نیروهای ناراضی و گروههای هاشمی را به سوی خود جذب کنند. بااینحال، پس از پیروزی انقلاب عباسی در سال ۱۳۲ هجری، قدرت سیاسی در اختیار خاندان عباسی قرار گرفت و دیگران از جمله بسیاری از علویان، به حاشیه قدرت رانده شدند.
از این زمان، مسئلهای اساسی پدید آمد: اگر حکومت اموی به دلیل فاصلهگرفتن از عدالت و حقانیت دینی مورد انتقاد بود، آیا صرف انتساب عباسیان به خاندان پیامبر میتوانست برای آنان مشروعیت انحصاری ایجاد کند؟
حسنیان به این پرسش پاسخ منفی میدادند. آنان معتقد بودند که خاندان علوی، به دلیل پیوند نسبی نزدیکتر با پیامبر(ص) و جایگاه تاریخی خود، از شایستگی بیشتری برای رهبری جامعه برخوردار است. درنتیجه، انتقال خلافت از امویان به عباسیان به معنای پایان بحران مشروعیت نبود؛ بلکه رقابت بر سر حق حکومت را وارد مرحله تازهای کرد.
از این منظر، قیامهای حسنیان را میتوان ادامه منازعه بر سر مشروعیت خلافت دانست؛ منازعهای که پس از سقوط امویان، نهتنها پایان نیافت، بلکه میان عباسیان و علویان شدت گرفت.
در کنار این مسئله، باید به نقش عبدالله بن حسن مثنی توجه کرد. او و شماری از علویان، پیش از قیام نفس زکیه، درصدد ایجاد ائتلافی از نیروهای هاشمی بودند. هدف این بود که با تکیه بر نسب علوی و نارضایتی از حکومت عباسی، زمینه انتقال قدرت به یکی از چهرههای مورد قبول این ائتلاف فراهم شود.
این تلاشها نشان میدهد که جنبش حسنیان از آغاز، صرفاً یک حرکت نظامی ناگهانی نبود، بلکه در برخی مراحل، دارای مقدمات سیاسی، شبکههای ارتباطی و تلاش برای جلب حمایت نخبگان بود.
قیام محمد بن عبدالله، مشهور به نفس زکیه
مهمترین قیام آغازین حسنیان در دوره عباسی، قیام محمد بن عبدالله بن حسن مثنی است که به «نفس زکیه» شهرت دارد. این قیام در سال ۱۴۵ هجری، در دوره خلافت منصور عباسی، به مرحله علنی رسید و از مهمترین نمونههای رویارویی سیاسی علویان با خلافت عباسی محسوب میشود.
برای تحلیل این قیام، باید سه موضوع را از یکدیگر تفکیک کنیم: شخصیت و جایگاه محمد، زمینههای بیعت با او و شرایط شکست قیام.
محمد بن عبدالله از نوادگان امام حسن مجتبی(ع) بود و از موقعیت نسبی و اجتماعی قابلتوجهی برخوردار بود. در برخی گزارشهای تاریخی آمده است که پیش از استقرار کامل خلافت عباسی، شماری از بزرگان بنیهاشم به او توجه نشان داده بودند. در گردهمایی معروف ابواء نیز بحث انتخاب و بیعت با او مطرح شد. این رویداد را باید در بستر رقابت میان خاندانهای هاشمی برای تعیین آینده رهبری سیاسی جامعه اسلامی بررسی کرد.
یکی از عوامل اهمیت قیام نفس زکیه آن بود که عباسیان پیش از استقرار قدرت، در فضایی سیاسی فعالیت کرده بودند که امکان همپیمانی با بخشی از علویان را فراهم میکرد. ازاینرو، پس از آنکه خلافت در اختیار عباسیان قرار گرفت، برخی علویان احساس کردند که نهتنها از قدرت کنار گذاشته شدهاند، بلکه آرمان سیاسی آنان نیز به سود خاندان دیگری مصادره شده است.
عامل دیگر، منزلت شخصی محمد و توانایی او در جلب توجه گروههایی از مردم بود. عنوان «نفس زکیه» نیز در تقویت تصویر دینی و اخلاقی او نقش داشت؛ هرچند باید توجه کرد که شهرت و اعتبار یک لقب، بهخودیخود دلیل اثبات همه ادعاهای مربوط به امامت یا مشروعیت سیاسی نیست.
در تحلیل تاریخی، نکته مهم آن است که حامیان محمد یک گروه کاملاً یکدست نبودند. در میان آنان، افرادی با انگیزههای مذهبی، سیاسی و اجتماعی متفاوت حضور داشتند. برخی از حق سیاسی علویان دفاع میکردند، برخی از حکومت عباسی ناراضی بودند و برخی دیگر ممکن بود قیام او را فرصتی برای تغییر ساختار قدرت بدانند.
همین ترکیب متنوع، از یک سو امکان گسترش حمایت از جنبش را فراهم میکرد و از سوی دیگر، میتوانست انسجام اعتقادی و سیاسی آن را محدود سازد.
چرا نفس زکیه قیام کرد؟
نخستین عامل، اعتراض به مشروعیت خلافت عباسی بود. از دیدگاه نفس زکیه و هوادارانش، عباسیان نمیتوانستند صرفاً با تکیه بر پیروزی نظامی و در اختیار گرفتن خلافت، حق انحصاری حکومت بر جامعه اسلامی را به دست آورند.
دومین عامل، جایگاه خاندان علوی در تصور سیاسی بخشی از جامعه بود. این گروهها معتقد بودند که پیوند نسبی با پیامبر(ص)، در کنار برخورداری از صلاحیت اخلاقی و دینی، میتواند مبنایی برای رهبری سیاسی باشد.
سومین عامل، تجربه ائتلافهای پیشین هاشمی بود. بخشی از مخالفان عباسیان تصور میکردند که میتوانند نیروهای پراکنده را در حمایت از یک رهبر علوی گرد هم آورند.
چهارمین عامل، نارضایتی از عملکرد حکومت عباسی و سرکوب مخالفان بود. بااینحال، نباید همه جزئیات این نارضایتیها را یکسان یا در همه مناطق با شدت مشابه فرض کرد؛ زیرا گزارشهای تاریخی درباره میزان حمایت عمومی، اهداف دقیق قیام و ترکیب نیروهای آن یکدست نیستند.
نقش امام صادق(ع) در ماجرای نفس زکیه
یکی از مهمترین بخشهای این موضوع، موضع امام جعفر صادق(ع) است.
در گزارشهای تاریخی و روایی، از مخالفت یا دستکم همراهنشدن امام صادق(ع) با برنامه سیاسی نفس زکیه سخن گفته شده است. اهمیت این موضع زمانی روشن میشود که بدانیم امام صادق(ع) و محمد نفس زکیه، هر دو از خاندان پیامبر(ص) بودند و در اعتراض به رفتار عباسیان، زمینههایی برای همگرایی داشتند.
بااینحال، اشتراک در انتقاد از حکومت عباسی الزاماً به معنای پذیرش رهبری سیاسی یکدیگر نبود.
در برخی گزارشها، امام صادق(ع) نسبت به خطرهای قیام، فقدان شرایط لازم برای موفقیت و ادعاهای مربوط به رهبری آینده هشدار داده است. همچنین، در گزارشهایی از گردهمایی ابواء، از اختلاف نظر امام با عبدالله بن حسن درباره بیعت با محمد سخن به میان آمده است.
البته در بررسی این گزارشها باید احتیاط تاریخی را رعایت کرد. منابع بعدی ممکن است مواضع شخصیتها را در پرتو اختلافات مذهبی شکلگرفته در دورههای بعد بازنمایی کرده باشند. بنابراین، بهتر است بهجای نسبتدادن همه گزارشها به یک روایت قطعی، میان اصل اختلاف سیاسی و تفسیرهای بعدی آن تمایز بگذاریم.
در چارچوب اندیشه امامیه، امامت محمد نفس زکیه به معنای امامت منصوص و خاصی که برای امام صادق(ع) پذیرفته میشد، مورد تأیید نبود. بنابراین، حتی اگر امام صادق(ع) با حکومت عباسی مخالف بود، این مخالفت به معنای تأیید هر قیام علوی یا پذیرش هر مدعی رهبری نبود.
این نکته یکی از محورهای اساسی بحث ماست: مخالفت با حکومت مستقر و تأیید یک قیام مشخص، دو موضع متفاوتاند.
امام صادق(ع) در شرایطی فعالیت میکرد که سرکوب سیاسی میتوانست به نابودی شبکه علمی و اجتماعی شیعیان بینجامد. درنتیجه، سیاست پرهیز از قیام شتابزده را باید در پیوند با حفظ جامعه شیعه، استمرار آموزش دینی و ارزیابی توان واقعی نیروهای مخالف حکومت تحلیل کرد.
در مقابل، رهبران قیامگرا بر این باور بودند که در برخی شرایط، اقدام سیاسی و نظامی علیه حکومت ستمگر ضروری است و تأخیر در قیام میتواند به معنای استمرار ظلم تلقی شود.
بنابراین، اختلاف میان امام صادق(ع) و بخشی از رهبران حسنی را نمیتوان صرفاً به اختلاف شخصی یا رقابت خانوادگی فروکاست؛ هرچند رقابت بر سر جایگاه رهبری نیز در فضای سیاسی آن دوره بیتأثیر نبود. اختلاف در ارزیابی شرایط سیاسی، مبانی امامت و شیوه مواجهه با قدرت، در این میان اهمیت اساسی داشت.
سرانجام قیام نفس زکیه
محمد بن عبدالله در سال ۱۴۵ هجری در مدینه قیام کرد؛ اما منصور عباسی توانست این حرکت را سرکوب کند و نفس زکیه کشته شد.
شکست قیام را نباید فقط به برتری نظامی عباسیان نسبت داد. فقدان هماهنگی کافی میان نیروهای مخالف، محدودیتهای ارتباطی، دشواری گسترش قیام از مدینه به دیگر مناطق و توانایی حکومت در تمرکز نیروهای نظامی، همگی در این شکست نقش داشتند.
از نظر سیاسی، قیام نفس زکیه نشان داد که برخورداری از نسب علوی، اعتبار دینی و حمایت بخشی از جامعه، بدون ایجاد سازمان سیاسی و نظامی منسجم، برای سرنگونی خلافت کافی نیست.
از نظر تاریخ تشیع نیز این قیام اهمیت ویژهای داشت؛ زیرا نشان داد که بخشی از علویان حاضرند برای تحقق برداشت خود از حقانیت سیاسی اهلبیت، به رویارویی مستقیم با خلافت عباسی روی آورند.
همچنین، این قیام زمینهای برای گسترش همکاری میان حسنیان و نیروهایی فراهم کرد که بعدها در چارچوب زیدیه شناخته شدند.
قیام ابراهیم بن عبدالله و تداوم جنبش حسنی
پس از قیام نفس زکیه، برادر او ابراهیم بن عبدالله نیز علیه منصور عباسی قیام کرد. حرکت ابراهیم از حیث جغرافیایی و سیاسی با قیام برادرش پیوند داشت، اما شرایط خاص خود را نیز داشت.
ابراهیم در بصره و مناطق پیرامونی آن به فعالیت پرداخت و توانست گروهی از مخالفان عباسیان را گرد هم آورد. بصره به دلیل موقعیت اقتصادی، ارتباطات منطقهای و حضور گروههای مختلف اجتماعی، از اهمیت ویژهای برخوردار بود.
در میان حامیان او، افرادی از گرایشهای مذهبی و سیاسی گوناگون حضور داشتند. گزارشهای تاریخی از حمایت شماری از عالمان و شخصیتهای غیرعلوی نیز حکایت میکنند. این امر نشان میدهد که مخالفت با منصور عباسی محدود به یک گروه مذهبی خاص نبود و میتوانست طیفهای مختلفی را دربر گیرد.
یکی از نمونههای شناختهشده در این زمینه، گزارشهای مربوط به حمایت ابوحنیفه از قیام ابراهیم و نیز حمایت او از قیام زید بن علی است. البته جزئیات این گزارشها در منابع مختلف یکسان نیست؛ بااینحال، اصل این گزارشها نشان میدهد که مخالفت با حکومت اموی و عباسی میتوانست فراتر از مرزبندیهای مذهبی متأخر عمل کند.
قیام ابراهیم در سال ۱۴۵ هجری آغاز نشد، بلکه در سال ۱۴۵ هجری، همزمان با قیام برادرش، زمینههای آن شکل گرفت و در سال ۱۴۶ هجری به رویارویی نظامی مهمی انجامید. ابراهیم سرانجام در نبرد با نیروهای منصور شکست خورد و کشته شد.
اهمیت قیام ابراهیم در تاریخ زیدیه
اهمیت قیام ابراهیم تنها در ادامه مقاومت خاندان حسنی در برابر عباسیان خلاصه نمیشود. این قیام به گسترش تجربه سیاسی و نظامی علویان کمک کرد و نشان داد که جنبشهای علوی میتوانند با اتکا به شبکههای اجتماعی در عراق و مناطق دیگر، حکومت مرکزی را به چالش بکشند.
از سوی دیگر، تجربه این قیام در حافظه سیاسی زیدیه نیز جایگاه پیدا کرد. در برخی سنتهای زیدی، محمد نفس زکیه و ابراهیم از چهرههای مهم و مورد احترام شمرده شدند؛ زیرا حرکت آنان در چارچوب مبارزه با حکومت ستمگر و دفاع از حق خاندان پیامبر تفسیر میشد.
اما در اینجا نیز باید از یکسانانگاری تاریخی پرهیز کنیم. اینکه زیدیان از رهبران حسنی حمایت کردند یا آنان را در حافظه مذهبی خود جای دادند، به این معنا نیست که همه حامیان قیام ابراهیم از ابتدا دارای هویت زیدی به معنای کلامی متأخر بودهاند.
هویتهای مذهبی در سدههای نخستین اسلامی بهتدریج شکل گرفتند. ازاینرو، در بررسی این دوره باید میان گرایش سیاسی علوی، پذیرش نظریهای خاص درباره امامت و تعلق سازمانیافته به یک مذهب تمایز قائل شد.
به همین دلیل، بهتر است درباره قیام ابراهیم گفته شود که این حرکت یکی از زمینههای مهم همگرایی سیاسی میان حسنیان و نیروهای زیدی بود، نه اینکه تمام نیروهای حاضر در آن را زیدی به معنای دقیق کلامی بدانیم.
قیام حسین بن علی، مشهور به شهید فخ
یکی دیگر از قیامهای مهم علوی در دوره عباسی، قیام حسین بن علی، از نوادگان امام حسن مجتبی(ع)، است که به «شهید فخ» شهرت دارد.
این قیام در سال ۱۶۹ هجری، در دوره خلافت هادی عباسی، رخ داد و از نظر تاریخی یکی از مهمترین نمونههای تداوم مقاومت علویان پس از سرکوب قیام نفس زکیه و ابراهیم به شمار میرود.
زمینههای قیام فخ را باید در تداوم فشارهای حکومت عباسی بر علویان، محدودیتهای سیاسی و تشدید برخورد با مخالفان جستوجو کرد. بااینحال، همانند قیامهای پیشین، نمیتوان همه انگیزههای شرکتکنندگان را به یک عامل فروکاست.
حسین بن علی و یارانش در مدینه وارد رویارویی با حکومت شدند؛ اما قیام آنان در نهایت شکست خورد و شمار زیادی از علویان کشته شدند.
اهمیت این رویداد برای بحث ما از دو جهت است.
نخست، قیام فخ نشان میدهد که مخالفت سیاسی حسنیان و دیگر علویان با خلافت عباسی، با شکست نفس زکیه و ابراهیم پایان نیافت. سرکوبهای پیشین نتوانست مسئله مشروعیت سیاسی را از میان ببرد و نسلهای بعدی علویان همچنان در پی یافتن راهی برای تغییر وضعیت سیاسی بودند.
دوم، این قیام در حافظه سیاسی و مذهبی زیدیه و دیگر جریانهای شیعی جایگاه مهمی یافت. شهادت رهبران علوی در رویارویی با خلافت، به تقویت این تصور کمک میکرد که قیام علیه حاکم ستمگر میتواند بخشی از مسئولیت دینی و سیاسی رهبر علوی باشد.
البته در تحلیل قیام فخ نیز باید میان شهادت یک رهبر علوی و اثبات خودکار مشروعیت اعتقادی همه ادعاهای او تمایز گذاشت. اهمیت تاریخی و اخلاقی یک قیام، بهتنهایی همه پرسشهای کلامی درباره امامت را حل نمیکند.

موضع امام کاظم(ع) در برابر قیام فخ
یکی از مباحث مهم، نسبت امام موسی کاظم(ع) با این قیام است.
در منابع تاریخی و روایی، درباره ارتباط امام کاظم(ع) با حسین بن علی و موضع آن حضرت نسبت به قیام فخ گزارشهایی وجود دارد. در برخی نقلها، امام پیش از قیام نسبت به پیامدهای آن هشدار داده و درباره سرنوشت حسین بن علی سخن گفته است. بااینحال، جزئیات این روایات و چگونگی تفسیر آنها نیازمند بررسی انتقادی منابع است.
آنچه در تحلیل تاریخی اهمیت دارد، این است که موضع امام کاظم(ع) را نباید بدون بررسی شواهد به تأیید کامل قیام یا مخالفت مطلق با اصل اعتراض به حکومت تبدیل کرد.
در چارچوب امامیه، همانند دوره امام صادق(ع)، مسئله امامت از نسب علوی یا صرف قیام مسلحانه فراتر میرفت. بنابراین، حمایت عاطفی یا اخلاقی از مظلومان و مخالفان حکومت لزوماً به معنای تأیید صلاحیت اعتقادی رهبر یک قیام یا پذیرش راهبرد نظامی او نبود.
از سوی دیگر، باید توجه داشت که قیام فخ در دورهای رخ داد که فشار عباسیان بر علویان ادامه داشت و مسئله بقا و امنیت جامعه شیعه همچنان اهمیت داشت. امام کاظم(ع) نیز در شرایطی فعالیت میکرد که هرگونه اقدام سیاسی آشکار میتوانست پیامدهای گستردهای برای پیروان و شبکه ارتباطی او داشته باشد.
بنابراین، موضع امامان را باید در پیوند با مبانی امامت، شرایط تاریخی و ارزیابی آنان از پیامدهای سیاسی اقدامات علنی بررسی کرد.
چرا میان حسنیان و امامیه اختلاف پدید آمد؟
یکی از پرسشهای اصلی این پژوهش آن است که چرا حسنیان، با وجود اشتراک نسبی و بخشی از اهداف سیاسی با امامان شیعه، در مواردی با آنان اختلاف پیدا کردند؟
پاسخ را باید در چند سطح بههمپیوسته بررسی کرد.
نخست: اختلاف در مبانی امامت
مهمترین عامل، تفاوت در برداشت از مفهوم امامت بود.
در اندیشه امامیه، امامت منصبی الهی است که بر اساس نص و تعیین امام پیشین استمرار مییابد. در این چارچوب، صرف برخورداری از نسب علوی، دانش دینی، شجاعت یا قیام علیه حاکم ستمگر برای اثبات امامت کافی نیست.
در مقابل، در بخش مهمی از سنت زیدی، امامت با مجموعهای از شرایط از جمله انتساب به خاندان فاطمه(س)، علم، عدالت، شجاعت، دعوت آشکار و قیام علیه حاکم ستمگر ارتباط پیدا میکند. البته زیدیه در طول تاریخ یک جریان کاملاً یکدست نبوده است و درباره برخی جزئیات نظریه امامت، میان گرایشها و دورههای مختلف تفاوتهایی وجود دارد.
در چنین فضایی، یک رهبر حسنی میتوانست بر این باور باشد که با برخورداری از شرایط لازم و دعوت علنی به قیام، شایستگی امامت یا رهبری سیاسی را دارد؛ درحالیکه امامیه چنین ادعایی را صرفاً بر اساس این معیارها نمیپذیرفت.
بنابراین، اختلاف در این زمینه صرفاً اختلافی خانوادگی نبود، بلکه به دو برداشت متفاوت از منشأ مشروعیت دینی و سیاسی مربوط میشد.
دوم: اختلاف در شیوه مواجهه با حکومت
عامل دوم، اختلاف در راهبرد سیاسی بود.
بخشی از حسنیان بر این باور بودند که مقابله مستقیم با حکومت ستمگر و تشکیل حکومت علوی، راهی برای تحقق عدالت و بازگرداندن حق سیاسی خاندان پیامبر است. در مقابل، امامان امامیه، بهویژه امام صادق(ع) و امام کاظم(ع)، در بسیاری از شرایط از همراهی با قیامهای مسلحانه خودداری کردند.
البته این تفاوت را نباید به دوگانه ساده «مبارزه» و «عدم مبارزه» فروکاست. فعالیت علمی، حفظ شبکه پیروان، تربیت نیروهای دینی و تثبیت مبانی اعتقادی نیز میتوانست نوعی کنش سیاسی و اجتماعی باشد؛ هرچند شکل آن با قیام مسلحانه تفاوت داشت.
در مقابل، رهبران قیامگرا ممکن بود چنین راهبردی را برای تغییر فوری وضعیت سیاسی کافی ندانند.
بنابراین، اختلاف آنان بر سر این پرسش نیز بود که در شرایط سرکوب، کدام شیوه بیشترین امکان را برای تحقق عدالت و حفظ جامعه شیعی فراهم میکند.
سوم: رقابت بر سر پایگاه اجتماعی
عامل سوم، رقابت سیاسی و اجتماعی بود.
حسنیان به دلیل نسب و موقعیت خانوادگی خود از اعتبار اجتماعی برخوردار بودند. امام صادق(ع) نیز به دلیل جایگاه علمی، دینی و شبکه گسترده شاگردان و پیروان، مرجعیت مهمی در میان بخشهایی از شیعیان داشت.
در چنین شرایطی، ممکن بود درباره اینکه چه کسی نماینده حقیقی خاندان پیامبر است و چه کسی صلاحیت رهبری جامعه را دارد، رقابتهایی شکل بگیرد.
بااینحال، نباید هر اختلافی را به حسادت یا رقابت شخصی فروکاست. چنین تفسیرهایی، بهویژه هنگامی که تنها بر گزارشهای منازعهآمیز منابع متأخر تکیه دارند، ممکن است پیچیدگی تاریخی مسئله را نادیده بگیرند.
بهتر است گفته شود که رقابت بر سر پایگاه اجتماعی، در کنار اختلافهای کلامی و راهبردی، میتوانست بر روابط میان حسنیان و امامان امامیه اثر بگذارد.
چهارم: تفاوت در ارزیابی شرایط تاریخی
عامل چهارم، اختلاف در ارزیابی توان سیاسی و نظامی مخالفان عباسیان بود.
رهبران قیام ممکن بود از گستردگی بیعتها، حمایت برخی نخبگان و نارضایتی عمومی نتیجه بگیرند که امکان پیروزی وجود دارد. در مقابل، امامان امامیه ممکن بود همین شواهد را برای موفقیت قیام کافی ندانند یا پیامدهای شکست را برای جامعه شیعه بسیار سنگین ارزیابی کنند.
در نتیجه، اختلاف بر سر قیام، تنها اختلاف بر سر هدف نبود؛ بلکه اختلاف بر سر امکان تحقق آن هدف نیز بود.
این مسئله از نظر تاریخ سیاسی اهمیت فراوان دارد، زیرا نشان میدهد که اشتراک در هدف کلی، مانند مخالفت با ظلم، الزاماً به اشتراک در راهبرد سیاسی منتهی نمیشود.
آیا قیامهای حسنیان مشروعیت داشتند؟
پرسش از مشروعیت قیامهای حسنیان یکی از دشوارترین بخشهای بحث است؛ زیرا واژه مشروعیت در اینجا میتواند به چند معنای متفاوت به کار رود.
اگر منظور از مشروعیت، حق اعتراض به ظلم و مطالبه عدالت باشد، میتوان گفت که بسیاری از این قیامها در فضای تاریخی خود بر چنین ادعایی استوار بودند. سرکوب مخالفان، محدودیتهای سیاسی و منازعه بر سر حق حکومت، زمینههایی فراهم میکرد که رهبران علوی، اقدامات خود را با زبان عدالتخواهی و دفاع از حق اهلبیت توجیه کنند.
اما اگر منظور از مشروعیت، اثبات حق قطعی یک فرد برای تصدی منصب امامت در معنای خاص امامیه باشد، مسئله متفاوت میشود. از دیدگاه امامیه، انتساب به امام حسن(ع)، برخورداری از فضایل اخلاقی یا قیام علیه حاکم ستمگر، بهتنهایی برای اثبات امامت منصوص کافی نیست.
در مقابل، از منظر برخی برداشتهای زیدی، شرایطی مانند نسب فاطمی، علم، عدالت، شجاعت و دعوت به قیام میتوانست در اثبات صلاحیت امام نقش اساسی داشته باشد. بنابراین، یک قیام ممکن بود از منظر یک سنت مذهبی مشروع و از منظر سنت دیگر فاقد مبنای کافی برای اثبات امامت باشد.
در اینجا باید میان سه سطح تمایز گذاشت:
نخست، مشروعیت اخلاقی؛ یعنی اینکه آیا اعتراض به ظلم و دفاع از حقوق مردم از نظر اخلاقی موجه است یا خیر.
دوم، مشروعیت سیاسی؛ یعنی اینکه آیا رهبر قیام از حمایت اجتماعی، توانایی اداره جامعه و شرایط لازم برای تشکیل حکومت برخوردار بوده است یا خیر.
سوم، مشروعیت کلامی؛ یعنی اینکه آیا ادعای امامت یا رهبری دینی او با مبانی اعتقادی یک مذهب خاص سازگار است یا خیر.
این سه سطح ممکن است در یک قیام بر یکدیگر منطبق شوند، اما چنین انطباقی ضروری نیست.
برای نمونه، ممکن است یک قیام از نظر اخلاقی در اعتراض به ظلم قابل دفاع باشد، ولی به دلیل ضعف سازمانی شکست بخورد. همچنین ممکن است گروهی از مسلمانان رهبر آن را شایسته حکومت بدانند، درحالیکه گروهی دیگر، با وجود پذیرش فضایل شخصی او، امامتش را نپذیرند.
ازاینرو، در یک پژوهش دانشگاهی نباید مشروعیت همه قیامهای حسنی را با یک حکم کلی اثبات یا رد کرد. لازم است هر قیام، با توجه به رهبر، اهداف، شرایط سیاسی، میزان حمایت اجتماعی و مبانی اعتقادی حامیان آن، جداگانه بررسی شود.
درعینحال، باید میان مشروعیت ادعاشده از سوی رهبران قیام و مشروعیت اثباتشده بر اساس شواهد تاریخی تمایز گذاشت. اینکه یک رهبر خود را شایسته حکومت بداند یا حامیانش با او بیعت کنند، بهتنهایی اثبات نمیکند که همه گروههای جامعه چنین مشروعیتی را پذیرفتهاند.
این تفکیک به ما امکان میدهد که قیامهای حسنیان را بدون داوریهای شتابزده، اما با دقت مفهومی بیشتری تحلیل کنیم.
ارتباط حسنیان با زیدیه
در ادامه، رابطه حسنیان و زیدیه بررسی میشود.
برای فهم این رابطه، باید ابتدا به قیام زید بن علی توجه کنیم. زید بن علی، از فرزندان امام سجاد(ع)، در سال ۱۲۲ هجری علیه حکومت اموی قیام کرد. قیام او، که پیش از قیام نفس زکیه رخ داد، در شکلگیری سنت سیاسی زیدیه اهمیت بنیادین داشت.
در حافظه زیدی، زید بن علی بهعنوان الگویی از عالم، مبارز و رهبر معترض به حکومت ستمگر جایگاه یافت. پس از شهادت او و سپس فرزندش یحیی بن زید، مجموعهای از گرایشهای سیاسی و اعتقادی در میان هواداران آنان گسترش یافت که بهتدریج هویت زیدی را شکل داد.
در این میان، حسنیان و زیدیان زمینههای متعددی برای همکاری داشتند.
نخست، هر دو جریان میتوانستند در مخالفت با خلافتهای اموی و عباسی اشتراک داشته باشند.
دوم، هر دو به جایگاه خاندان پیامبر(ص) در رهبری جامعه اسلامی اهمیت میدادند، هرچند برداشتهای آنان از شرایط و سازوکار امامت یکسان نبود.
سوم، قیامهای حسنیان امکان میداد که نیروهای مخالف حکومت، پیرامون رهبرانی از نسل امام حسن(ع) گرد هم آیند. این مسئله برای گرایشهایی از زیدیه که امامت را منحصر به شاخه حسینی نمیدانستند، اهمیت داشت.
چهارم، تجربههای مشترک سرکوب و شکست میتوانست پیوندهای سیاسی و عاطفی میان هواداران این جنبشها را تقویت کند.
چرا زیدیان از حسنیان حمایت میکردند؟
یکی از مهمترین دلایل، برداشت زیدی از امامت بود.
در سنت زیدی، اصل انتساب امام به نسل امام حسن(ع) یا امام حسین(ع)، در چارچوب انتساب به حضرت فاطمه(س)، مانع پذیرش او بهعنوان امام نیست. بنابراین، یک شخصیت حسنی میتوانست در صورت برخورداری از شرایط لازم، دعوت به حق و قیام، از نظر بخشی از زیدیان شایستگی رهبری داشته باشد.
این ویژگی، تفاوت مهمی با نظریه امامت در امامیه دوازدهامامی ایجاد میکرد؛ زیرا در امامیه، امامت بر اساس نص و تعیین امام پیشین استمرار مییابد و صرف برخورداری از نسب فاطمی و قیام، جایگزین این مبنا نمیشود.
از این منظر، حمایت زیدیان از نفس زکیه و ابراهیم را میتوان در پیوند با برداشت آنان از امامت و ضرورت مقابله با حکومت ستمگر فهمید.
البته باید تأکید کرد که همه کسانی که در قیامهای حسنی شرکت کردند، لزوماً از ابتدا دارای هویت مذهبی زیدی نبودند. در سدههای نخستین اسلامی، مرزهای هویتی و کلامی بهتدریج شکل میگرفتند و در بسیاری از موارد، همگرایی سیاسی پیش از شکلگیری کامل مرزبندیهای مذهبی رخ میداد.
بنابراین، دقیقتر آن است که از «همگرایی سیاسی و اعتقادی بخشی از حسنیان و زیدیان» سخن بگوییم، نه از انطباق کامل این دو جریان.
آیا همه حسنیان زیدی بودند؟
پاسخ منفی است.
حسنیبودن یک ویژگی نسبی بود، درحالیکه زیدیبودن به مجموعهای از گرایشها و آموزههای اعتقادی و سیاسی اشاره داشت. یک فرد حسنی میتوانست در عرصه سیاسی با زیدیان همکاری کند، اما لزوماً تمام مبانی اعتقادی زیدیه را نپذیرد.
به همین ترتیب، زیدیان نیز به یک خاندان خاص محدود نبودند و در چارچوب نظریه امامت خود میتوانستند رهبرانی از نسل امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) را بپذیرند.
این تمایز زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که تاریخ زیدیه را در مناطق مختلف، از جمله عراق، حجاز، طبرستان و یمن، بررسی کنیم. زیدیه در هر یک از این مناطق با شرایط اجتماعی و سیاسی متفاوتی روبهرو شد و در طول زمان، صورتبندیهای اعتقادی و سازمانی گوناگونی پیدا کرد.
ازاینرو، نباید رابطه حسنیان و زیدیان را صرفاً رابطه میان دو گروه ثابت و از پیش شکلگرفته بدانیم. این رابطه در جریان تحولات سیاسی و کلامی سدههای نخستین، بهتدریج شکل گرفت و تغییر کرد.
تعامل حسنیان و زیدیان؛ همگرایی و واگرایی
برای تحلیل دقیقتر رابطه حسنیان و زیدیان، میتوان از دو مفهوم «همگرایی» و «واگرایی» استفاده کرد.
همگرایی در درجه نخست به اشتراک در مخالفت با حکومتهای مستقر مربوط میشد. در دوره عباسی، بخشهایی از علویان و زیدیان معتقد بودند که خلافت موجود، حق رهبری را از خاندان پیامبر(ص) سلب کرده است. همین برداشت میتوانست آنان را به همکاری سیاسی سوق دهد.
در چنین شرایطی، رهبر حسنی میتوانست محور گردهمایی گروههای مختلفی شود که هر یک دلایل خاص خود را برای مخالفت با عباسیان داشتند.
اما واگرایی نیز وجود داشت.
نخست، همه نیروهای شرکتکننده در قیامهای حسنی، از نظر مذهبی و سیاسی یکسان نبودند. برخی انگیزههای اعتقادی داشتند، برخی با سیاستهای حکومت مخالف بودند و برخی ممکن بود به دنبال منافع محلی یا اجتماعی خود باشند.
دوم، اختلاف بر سر مبانی امامت میتوانست حتی در میان نیروهای مخالف حکومت نیز به اختلاف بینجامد.
سوم، پس از شکست قیامها، پرسش از علت شکست و شیوه صحیح مبارزه اهمیت بیشتری پیدا میکرد. برخی ممکن بود بر ضرورت ادامه قیام تأکید کنند و برخی دیگر، تغییر راهبرد و حفظ نیروها را ترجیح دهند.
چهارم، تحول هویت زیدی در مناطق مختلف سبب شد که رابطه زیدیه با خاندانهای علوی، در طول زمان شکلهای متفاوتی پیدا کند.
بنابراین، رابطه حسنیان و زیدیان را باید رابطهای پویا دانست که در آن، همکاری سیاسی میتوانست با اختلافهای کلامی یا رقابت بر سر رهبری همراه شود.
این نکته برای فهم تاریخ سیاسی تشیع اهمیت زیادی دارد؛ زیرا نشان میدهد که اتحاد علیه یک دشمن مشترک لزوماً به ایجاد وحدت اعتقادی منتهی نمیشود.
قیامهای زیدی و تداوم میراث سیاسی حسنیان
برای فهم تأثیر قیامهای حسنیان بر تاریخ زیدیه، لازم است از عراق و حجاز فراتر برویم و به گسترش زیدیه در مناطق دیگر نیز توجه کنیم.
یکی از مهمترین نمونهها، شکلگیری حکومت علوی در طبرستان است.
در سال ۲۵۰ هجری، حسن بن زید علوی، از نسل امام حسن مجتبی(ع)، به دعوت گروههایی از مردم و نخبگان محلی طبرستان به این منطقه رفت و توانست حکومتی علوی بنیان بگذارد. او با عنوان «داعی الی الحق» شناخته میشد و حکومتش یکی از مهمترین تجربههای استقرار قدرت علوی در شمال ایران بود.
این رویداد از آن جهت اهمیت دارد که نشان میدهد سنت سیاسی علوی، برخلاف بسیاری از قیامهای پیشین که با شکست نظامی مواجه شدند، در برخی مناطق توانست به تشکیل حکومت پایدارتر بینجامد.
البته درباره ماهیت دقیق زیدیبودن حسن بن زید و میزان انطباق اندیشه او با صورتبندیهای کلامی زیدیه در دورههای بعد، بحثهای پژوهشی وجود دارد. بنابراین، باید میان وابستگی علوی، گرایش سیاسی زیدی و پذیرش کامل یک نظام کلامی مشخص تمایز گذاشت.
بااینحال، حکومت طبرستان نشان میدهد که میراث سیاسی علویان، از جمله میراث حسنی، میتوانست در شرایط مناسب از شکل قیامهای کوتاهمدت فراتر رود و به سازماندهی حکومتی منتهی شود.
در اینجا باید یک نکته مهم را روشن کرد: حکومت حسن بن زید را نباید صرفاً نتیجه مستقیم قیام نفس زکیه یا دیگر قیامهای حسنی دانست. میان این رویدادها فاصله زمانی و تفاوتهای منطقهای قابلتوجهی وجود داشت. اما میتوان گفت که تجربه قیامهای پیشین، اعتبار سیاسی علویان و استمرار اندیشه رهبری خاندان پیامبر، بخشی از زمینه تاریخی گستردهتری را شکل میداد که حکومتهای علوی بعدی در آن پدید آمدند.
در طبرستان، شرایط محلی، نارضایتی از حکومتهای منطقهای، ساختار اجتماعی دیلمیان و فرصتهای سیاسی موجود، در موفقیت حسن بن زید نقش داشتند. بنابراین، برای توضیح شکلگیری حکومت علوی در شمال ایران، باید هم به میراث فکری و سیاسی علویان توجه کرد و هم به شرایط خاص منطقه.
پس از حسن بن زید نیز حکومت علوی در طبرستان ادامه یافت و محمد بن زید جانشین او شد؛ هرچند این حکومت در سال ۲۸۷ هجری، با شکست محمد بن زید در برابر سامانیان، با بحران جدی روبهرو شد.
نمونه طبرستان نشان میدهد که رابطه میان حسنیان و زیدیه تنها به حمایت از قیامهای کوتاهمدت محدود نبود، بلکه در برخی مناطق به شکلگیری تجربههای حکومتی علوی انجامید.
آیا قیامهای حسنیان مستقیماً باعث شکلگیری قیامهای زیدی شدند؟
برای پاسخ به این پرسش باید میان «تأثیر تاریخی» و «رابطه علّی مستقیم» تفاوت بگذاریم.
قیامهای حسنیان در گسترش تجربه سیاسی علویان، تقویت حافظه مقاومت و ایجاد شبکههای ارتباطی میان مخالفان خلافت نقش داشتند. همچنین، برخی از رهبران حسنی در سنت زیدی بهعنوان چهرههای مورد احترام شناخته شدند.
اما نمیتوان تمام قیامهای زیدی را نتیجه مستقیم قیام نفس زکیه یا ابراهیم دانست. قیام زید بن علی پیش از این دو قیام رخ داده بود و سنت سیاسی زیدیه، ریشههای مستقلی نیز داشت.
به بیان دقیقتر، قیام زید بن علی یکی از پایههای شکلگیری هویت سیاسی زیدیه بود؛ قیامهای حسنیان به گسترش همکاری میان بخشی از علویان و زیدیان کمک کردند؛ و تحولات بعدی در مناطقی مانند طبرستان و یمن، این سنت سیاسی را در شرایط جدید بازتولید کردند.
بنابراین، رابطه تاریخی این جنبشها را باید در قالب تأثیر متقابل، انتقال تجربه سیاسی، همگرایی اجتماعی و تحول تدریجی هویت مذهبی توضیح داد، نه بهصورت زنجیرهای ساده که در آن هر قیام مستقیماً از قیام قبلی ناشی شده باشد.
ارزیابی نهایی مواضع امامان در برابر قیامهای حسنیان
اکنون میتوان به پرسش دیگری بازگشت: موضع امامان شیعه در برابر قیامهای حسنیان چگونه باید ارزیابی شود؟
برای پاسخ دقیق، باید از این تصور فاصله بگیریم که هر امام شیعه الزاماً باید از هر قیام علوی حمایت میکرد؛ یا برعکس، هرگونه خودداری از همراهی با یک قیام به معنای تأیید حکومت وقت بوده است.
در واقع، مخالفت با حکومت عباسی، تأیید قیام مسلحانه و پذیرش امامت رهبر قیام، سه موضع متفاوتاند.
امام صادق(ع) با خلافت عباسی اختلاف داشت، اما این امر به معنای تأیید رهبری نفس زکیه نبود. امام کاظم(ع) نیز در شرایط فشار سیاسی عباسیان فعالیت میکرد، اما موضع آن حضرت نسبت به قیام فخ را باید با توجه به منابع تاریخی و مبانی اعتقادی امامیه بررسی کرد.
از منظر امامیه، مسئله امامت بر اساس نص و تعیین امام پیشین تعریف میشد؛ بنابراین، نسب علوی و قیام علیه حکومت، بهتنهایی برای اثبات امامت کافی نبود.
در کنار این اختلاف اعتقادی، باید به شرایط سیاسی نیز توجه کرد. امامان در دوره عباسی با حکومتهایی روبهرو بودند که توانایی بالایی برای شناسایی، تعقیب و سرکوب مخالفان داشتند. شکست قیامها میتوانست علاوه بر کشتهشدن رهبران، به سرکوب پیروان و تضعیف شبکههای اجتماعی شیعیان منجر شود.
از این منظر، پرهیز از قیام مسلحانه در برخی شرایط را میتوان بخشی از ارزیابی راهبردی امامان از وضعیت جامعه دانست؛ هرچند تبیین کامل این موضع، نیازمند بررسی جداگانه هر دوره و مجموعه گزارشهای تاریخی و روایی آن است.
در مقابل، رهبران قیامگرا بر ضرورت اقدام مستقیم علیه حکومت ستمگر تأکید میکردند و گاه تصور میکردند که حمایت اجتماعی موجود، امکان تغییر سیاسی را فراهم میسازد.
در نتیجه، اختلاف میان امامیه و بخشی از حسنیان را باید حاصل تعامل چند عامل دانست: اختلاف در مبانی امامت، تفاوت در راهبرد سیاسی، رقابت بر سر پایگاه اجتماعی و برداشتهای متفاوت از شرایط تاریخی.
این تحلیل، هم از تقلیل اختلافات به رقابت شخصی جلوگیری میکند و هم مانع از آن میشود که همه قیامهای علوی را بدون توجه به تفاوتهایشان در یک چارچوب واحد قرار دهیم.
نتیجهگیری
بررسی تاریخی قیامهای حسنیان و ارتباط آنها با زیدیه، نتایج اساسی زیر را به دست میدهد.
نخست، قیامهای حسنیان در بستر بحران مشروعیت خلافت و رقابت بر سر رهبری سیاسی جامعه اسلامی شکل گرفتند. سقوط امویان و روی کار آمدن عباسیان، مسئله مشروعیت را حل نکرد؛ بلکه اختلاف بر سر حق حکومت را وارد مرحله تازهای کرد.
دوم، حسنیان به دلیل انتساب به امام حسن مجتبی(ع) از اعتبار دینی و اجتماعی برخوردار بودند. این جایگاه، بهویژه در دوره عباسیان، امکان جذب نیروهای مخالف حکومت را برای برخی از رهبران آنان فراهم کرد. بااینحال، نسب علوی بهتنهایی برای موفقیت سیاسی کافی نبود و قیامها به سازماندهی، حمایت اجتماعی پایدار و توان نظامی نیاز داشتند.
سوم، قیام نفس زکیه در سال ۱۴۵ هجری، قیام ابراهیم بن عبدالله در سال ۱۴۵ تا ۱۴۶ هجری و قیام حسین بن علی، مشهور به شهید فخ، در سال ۱۶۹ هجری، از مهمترین نمونههای مقاومت علویان در برابر خلافت عباسی بودند. این قیامها با وجود تفاوتهایشان، در حافظه سیاسی علویان و زیدیان جایگاه مهمی یافتند.
چهارم، اختلاف میان حسنیان و امامیه را نمیتوان صرفاً اختلافی خانوادگی یا ناشی از رقابت شخصی دانست. تفاوت در نظریه امامت، ارزیابی شرایط سیاسی و شیوه مواجهه با حکومت، نقش اساسی در شکلگیری این اختلاف داشت.
پنجم، رابطه حسنیان و زیدیه رابطهای پیچیده و متغیر بود. این دو جریان در مخالفت با حکومتهای اموی و عباسی، دفاع از جایگاه خاندان پیامبر و پذیرش امکان رهبری علوی، زمینههای مشترکی داشتند. اما نباید حسنیان را با زیدیان یکسان دانست؛ زیرا حسنیبودن به نسب مربوط میشد، درحالیکه زیدیه هویتی مذهبی ـ کلامی و سیاسی بود.
ششم، زیدیه در طول زمان از یک سنت عمدتاً سیاسی و قیاممحور، به جریانهایی با ساختارهای اعتقادی و حکومتی متفاوت تحول یافت. تجربههای علوی در طبرستان و یمن نشان میدهد که این سنت در برخی شرایط توانست از قیامهای کوتاهمدت فراتر رود و به تشکیل حکومت منتهی شود.
هفتم، درباره مشروعیت قیامهای حسنیان باید میان مشروعیت اخلاقی اعتراض به ظلم، مشروعیت سیاسی رهبری و مشروعیت کلامی امامت تمایز گذاشت. ممکن است یک قیام از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد، اما ادعای امامت رهبر آن از منظر یک مذهب خاص پذیرفته نشود؛ همچنین ممکن است یک قیام از حمایت اجتماعی برخوردار باشد، ولی از نظر نظامی و سازمانی امکان موفقیت نداشته باشد.
در نهایت، مهمترین نتیجه این پژوهش آن است که تاریخ قیامهای حسنیان را باید در پیوند میان اندیشه امامت، بحران مشروعیت خلافت و تحول هویت سیاسی زیدیه مطالعه کرد. این قیامها نهتنها اعتراضهایی علیه حکومتهای اموی و عباسی بودند، بلکه عرصهای برای شکلگیری و بازتعریف برداشتهای گوناگون از رهبری دینی و سیاسی در جامعه اسلامی به شمار میرفتند.
از این منظر، شکست نظامی یک قیام لزوماً به معنای پایان تأثیر تاریخی آن نیست. برخی از این حرکتها، با وجود ناکامی در دستیابی به قدرت، در حافظه مذهبی و سیاسی جوامع شیعی باقی ماندند و در شکلگیری سنتهای بعدی مقاومت علوی نقش ایفا کردند.
بنابراین، بررسی قیامهای حسنیان به ما کمک میکند تا تاریخ تشیع را نه بهصورت جریانی یکدست و بدون اختلاف، بلکه بهعنوان مجموعهای از سنتهای فکری، سیاسی و اجتماعی مطالعه کنیم که با وجود اشتراک در برخی آرمانها، درباره مبانی مشروعیت، شیوه مبارزه و شرایط رهبری جامعه اختلافنظر داشتند.