[۱]. براى دیدن این تعبیر، رک: عبدالحسین، زرّین کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، صص۱۵۷ـ۱۵۸٫
[۲]. براى آگاهى بیشتر در این باره، رک: ریچارد ن. فراى، عصر زرّین فرهنگ ایران، ص۷۸٫
[۳]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۳۹٫ باید گفت که تعداد این خاندان هاى فئودالى را، با علاوه کردنِ دودمان شاهى، هفت تا شمرده اند و على الظّاهر این که در ایران هفت خاندان بزرگ در رأس نجبا و اشراف قرار بگیرند، یک رسم بسیار کهن بوده باشد; زیرا در زمان هخامنشیان هم صحبت از هفت تن است که داریوش را به شاهى برداشتند و در اسطوره هاى زرتشتى نیز به برگزینىِ هفت خاندان توسط کوىویشتاسپه اشاره رفته است. واضح است که هفت خاندان بزرگِ زمان ساسانیان را نمى توان اعقاب همان هفت تن عهد هخامنشى دانست، بلکه موضوع به تقدس عدد هفت بازمى گردد که سابقه اى طولانى در گیتى دارد. براى آگاهى بیشتر از توضیحات نولدکه دراین باره، رک: تئودور، نولدکه، تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۴۶۴ـ۴۶۷٫
[۴]. درباره این مجلس و نقش اساسى آن در اداره کشور و تعیین شاهان اشکانى، رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۶۱٫
[۵]. در سالنامه سریانى وقایع اربیل یا اربل، از همکارى پادشاهان آدیابن و کرکوک با پارس ها در براندارى حکومت اشکانیان سخن رفته است; براى آگاهى بیش تر در این مورد رک میراث باستانى ایران، صص ۳۳۴ – ۳۳۵٫ هم چنین طبرى نقل کرده که: «گویند اردشیر در آغاز کارش نامه هاى رسائى به ملوک الطّوائف نوشت و دلایل حقّ بودن خود را بنمود و ایشان را به طاعت خود فراخواند.» به نقل از تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص ۵۰٫
[۶]. از کتیبه شاپور یکم در شهر نوبنیاد بیشاپور برمى آید که تا دوران این دومین شاه ساسانى، هنوز سه خاندان سورن، کارن و اسپهبد در ساختار حکومت نقش داشتند; براى آگاهى بیشتر، رک: میراث باستانى ایران، صص۳۳۸ـ۳۳۹٫
[۷]. اسامى حامیان نرسه در کتیبه موسوم به پایقلى درج شده است. براى آگاهى بیشتر رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، صص۲۳۰ـ۲۳۱٫
[۸]. براى دیدنِ این تعبیر، از جمله رک: جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ص۹٫
[۹]. براى آگاهى از وضعیّت متضادّ جغرافیایى شبه جزیره عربستان، رک: تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه کیمبریج، صص۳۱ـ۳۵٫
[۱۰]. براى آگاهى بیشتر درباره این موارد، رک: مهرداد بهار، از اسطوره تا تاریخ، صص۶۱ـ۶۲٫
[۱۱]. براى آگاهى بیشتر از این شواهد، رک: رومن گیرشمن، تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، صص۳۱ـ۳۴٫
[۱۲]. در سمت غرب، براى ساکنان دشت هاى بین النّهرین، استیلا بر کوه نشینانِ زاگرس یک ضرورت تمام عیار براى حفظ راه هاى بازرگانى و تهیه مواد معدنى اى بود که خود به کلّى فاقد آن بودند و در سوى شمال غرب، در طول تاریخ، بدویان ماوراى قفقاز از سکاها گرفته تا آلان ها، با گذر از گردنه هاى صعب العبور، به تاراج نواحى آبادانِ مجاور مى پرداختند. شرق و شمال شرق نیز از گذشته هاى دور، لگدکوب اقوامى مى شد که بیشتر با نیّت مهاجرت و نشیمن گزینى ــ و شاید کم تر با انگیزه تاراج گرى ــ تا اعماقِ ایران زمین را مى پیمودند. نمونه برجسته اینان همان آریاییانِ مشهور هستند که بنا به قول مشهور، از هزاره دوم پیش از میلاد به بعد، در امواج متوالى، تا آن سوى رشته کوه زاگرس را درنوردیدند و نیز اقوامى چون هون ها و سپس ترکان و تاتاران و مغولان، که جملگى از راه پهنه هاى بالنسبه گشوده ترِ شمال شرقىِ نجد ایران، به درون آن دست اندازى کردند; و بالاخرّه مرزهاى جنوبى ــ آن جا که دریاى پارس با کرانه هاى ایران پیوند مى خورد ــ شاهد رخنه گاه به گاهِ حبشیان و البته تازیانِ جنوبى بود که آمیزشى ماندگار با بومیان این نواحى را رقم زدند.
[۱۳]. براى آگاهى بیشتر از این تحلیل رک: آ.کاژدان، ن. نیکولسکى و غیره، تاریخ جهان باستان، ج ۱، ص۳۵۷٫
[۱۴]. براى آگاهى بیشتر از تسلیم آسان بابل به کوروش و همکارى بى دریغِ اشراف بابلى با او، رک: لئوناردو، کینگ، تاریخ بابل، صص۲۷۲ـ۲۷۴; نیز به مرى، بویس، تاریخ کیش زرتشت، ج ۲، صص ۹۵ـ۹۷٫
[۱۵]. دراین باره رک: تاریخ کیش زرتشت، ج۱، صص ۹۸ـ۹۹٫
[۱۶]. شواهد تاریخى نشان مى دهند که منش پر تساهل و تسامح کوروش در برابر ملل مغلوب، چندان هم بى بدیل و استثنایى نبوده است. به عنوان مثال، یکى از پادشاهان سیماش، به نام کینداتو)Kindattu(هنگام فتح عیلام، هوشمندانه براى ایزد محلّى یا اینشوشیناک )Inshushinak( قربانى کرد و پرستشگاه او را مرمّت نمود تا به این وسیله همراهى مردم عیلام را به دست آورد. رک: جرج کامرون، ایران در سپیده دم تاریخ، ص۴۷٫
[۱۷]. دراین باره رک: هنرى، لوکاس، تاریخ تمدّن، ج۱، صص۱۸۲ـ۱۸۵٫
[۱۸]. براى آگاهى بیشتر، رک: میترا مهرآبادى، خاندان هاى حکومتگر در ایران باستان، صص ۱۸ـ۲۳٫
[۱۹]. براى آگاهى از اقدامات دو پادشاه نخست ساسانى در شهرسازى، دیگرگونى در راه هاى بازرگانى و پدید آوردن دولت هاى پوشالى مرزى، رک: میراث باستانى ایران، صص ۳۴۱ ـ ۳۴۴٫ جالب توجّه این که به روایت طبرى، اردوان پنجم، شاه اشکانى، در حین مجادله با اردشیر بر سرِ قدرت، به اقدامات اردشیر در ساختن شهرهاى نوین، به سختى اعتراض مى کرد. براى آگاهى از این نامه و دیدن شهرهاى پرشمارى که طبرى بناى آنها را به اردشیر نسبت داده، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۴۸ـ۴۹٫
[۲۰]. درباره روابط ساسانیان با یهودیان، رک: عبداللّه، شهبازى، زرسالاران یهودى و پارسى، استعمار بریتانیا و ایران، صص ۴۳۲ـ۴۳۹ و ۴۴۶ـ۴۶۱٫
[۲۱]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص۴۷٫
[۲۲]. آیین هاى طهارت زرتشتى درباره پرهیز از مردار بسیار جدّى و تخلّف ناپذیر بوده و هست. براى آگاهى بیشتر رک: اوستا، بخش ویدئودات، فرگردهاى پنجم و هفتم.
[۲۳]. براى آگاهى بیشتر از کیفیّات دیانت مانى، رک: ایران در زمان ساسانیان، صص ۲۶۵ـ۲۷۵٫
[۲۴]. در واقع از آغاز دوران ساسانى، وضع دیانت در خاورمیانه متحوّل شده بود و انواعى از فرقه هاى عرفانى و تشریفاتى در کنار دین هایى چون مسیحیّت و یهودیّت و زرتشتى گرى سر برآورده بودند. براى آگاهى بیشتر از این امر و تبعات آن که سبب شد ساسانیان برخلاف هخامنشیان نخواهند تا سیاست تساهل عامّ مذهبى در پیش گیرند، رک: میراث باستانى ایران، ص۳۵۷٫
[۲۵]. براى آگاهى بیشتر از دو تاریخ ملّى و دینى ایرانیان کهن، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، صص ۴۷۱ـ۵۸۷٫
[۲۶]. دولت شاپور بى گمان بسیار قوى بوده است. او در جنگ هاى متوالى با روم به پیروزى هاى شگرفى دست یافت که نقطه اوج آنها را مى توان اسارت والرین، امپراتور روم و فتح شهر مستحکم هاترا دانست که هر یک در تواریخ کهن انعکاسى به تمام یافته اند. براى آگاهى بیشتر از روایات طبرى در این مورد و تعلیقات ارزشمند نولدکه در این باب، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۶۰ـ۷۰٫
[۲۷]. ضعف دستگاه سلطنت در خلال ایّام پس از شاپور یکم، شرایط لازم براى برخورد با مانى را فراهم ساخت و او عاقبت در اواخر سلطنت بهرام یکم کشته شد. دوران بهرام یکم، مصادف با به اوج رسیدن فعالیّت موبد بزرگ ساسانى یعنى کرتیر است که سهم عمده اى در اعدام مانى ایفا کرد. قدرت کرتیر در دوران سلطنت نوزده ساله بهرام دوم به حدّ اعلاى خود رسید، چندان که به قولى در پشت سلطنت وى، قدرت واقعى در دست کرتیر بوده است. دراین باره رک: تاریخ ایران کمبیریج، ج۳، ق۱، ص۲۲۸٫
[۲۸]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص ۱۰۵٫
[۲۹]. دراین باره رک: تاریخ ایران کمبریج، ج ۳، ق ۱، ص۲۴۳٫ همچنین براى آگاهى از نظر نولدکه که این تغییر روش از مدح به قدح را ناشى از سخت گیرى بر اشراف و تساهل مذهبى یزدگرد و مخصوصاً محبّت او به مسیحیان دانسته، رک: ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۰۶ـ۱۰۷٫
[۳۰]. براى آگاهى از روایت طبرى از شرح ماوقع ــ که آن را به استجابت دعاى بزرگان و اشراف مربوط مى کند! ــ و توضیحات نولدکه در این باب که دست اشراف و موبدان را دخیل در توطئه قتل یزدگرد مى داند، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۰۸ـ۱۱۱٫
[۳۱]. براى آگاهى بیشتر از این موارد، رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۳۷۳ـ۳۷۴ و نیز براى دیدن روایت طبرى از موضع گیرى هاى اشراف که در این هنگام فرزندان یزدگرد را لایق پادشاهى نمى دانستند، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۲۳ و ص۱۲۵٫
[۳۲]. براى آگاهى از این موارد، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، صص ۲۴۴ و نیز ایران در زمان ساسانیان، ص ۳۷۳ ـ ۳۷۵٫ همچنین براى دیدن روایت طبرى از چرایىِ سپرده شدنِ این بهرام به دست ملوک لخمى حیره و امداد آن به این بهرام براى نیل به سریر سلطنت، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص ۱۱۸ـ۱۲۰ و ص۱۲۴٫
[۳۳]. رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۲۵ـ۱۲۶٫
[۳۴]. درباره نژاد و مسکن هپتالیان، آراى فراوانى ارایه شده است; براى آگاهى رک: میراث باستانى ایران، صص۳۶۴ـ۳۶۶٫
[۳۵]. دراین باره رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۳۹۱٫ گفتنى است که، به روایت طبرى، در خلال نزاع میان پیروز و هرمزد سوم، مادرشان دینگ در تیسفون چند ماهى با عنوان بانبشان بانبش (ملکه ملکه ها) سلطنت کرد (دراین باره رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۴۸ و نیز ایران در زمان ساسانیان، صص ۳۹۱ ـ ۳۹۲). به چشم راقم این سطور، این امر الگویى بوده که بر تخت نشستنِ بوران و آزرمیدخت را براى ایرانیان پذیرفتن مى کرده است.
[۳۶]. تخارستان یا تخیرستان سرزمینى واقع در خاور بلخ است. براى آگاهى بیشتر و دیدن توضیحات نولدکه، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۴۸٫
[۳۷]. نولدکه معتقد بود که محتملاً رومیان در تحریک هفتالیان به حمله به ایران دست داشته اند; دراین باره رک: همان، ص۱۵۰٫
[۳۸]. طبرى نقل کرده که پادشاهى پیروز بر مردم ایران، «شوم افتاد» و «همه کردار و گفتارش بر او و مردم مملکتش زیان و وبال آمد»; رک: همان، ص۱۵۲٫
[۳۹]. طبرى نقل کرده که پس از کشته شدنِ پیروز در جنگ با هپتالیان، پسر او بلاش بر تخت نشست، امّا «برادر او کواذ براى گرفتن شاهى از دست او به نزاع برخاست امّا بلاش غالب آمد و کواذ پیش خاقان پادشاه ترک بگریخت تا از او یارى و مدد بخواهد و … الخ»; رک: همان، ص۱۶۲٫
[۴۰]. به نقل از همان، ص ۱۴۹٫
[۴۱]. براى آگاهى بیشتر، رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۴۰۰٫ گفتنى است که تأکید فقه زرتشتى به حفظ پاکى آب، با برآوردن گرمابه به شکلى که همواره مرسوم بوده، تباین داشته است.
[۴۲]. دراین باره رک: همان، ص۴۵۰٫ مشهور است که در پیامد این رویداد، در ایران این ضرب المثل مشهور شد: «باد سوخرا (= زرمهر) از وزیدن فرومرد و باد مهران وزید»!
[۴۳]. به نقل از میراث باستانى ایران، ص۳۷۶٫
[۴۴]. به نقل از ایران در زمان ساسانیان، صص۱۸۰ـ۱۸۱٫
[۴۵]. «اصل قابل عزل بودن شاه اسلحه خطرناکى بود در دست موبدان. اگرچند مدعى براى سلطنت پیدا مى شد و هریک از آنها متکى بر یک فرقه از نجباى عالى مرتبت بودند، رأى روحانى اعظم قاطع مى گردید، چه او نماینده قدرت دینى و مظهر ایمان مذهبى ملت محسوب مى شد» به نقل از همان، صص ۳۵۹ـ۳۶۰٫
[۴۶]. براى آگاهى بیشتر، رک: همان، ص۱۷۶٫
[۴۷]. در شاهنامه فردوسى و نیز سیاست نامه خواجه نظام الملک، مزدک یک روحانى و موبدان موبد معرّفى شده است.
[۴۸]. گروش قباد به مزدک هرچند بر مبناى محاسبات زیرکانه اى بود، لیکن نمودى جدّى داشت: «مى گویند که هنگامى که شاهنشاه ساسانى، کواذ (۵۳۱ ـ ۴۸۸ م)، تعالیم مزدک را پذیرفت، به دست نشانده اش منذر سوم نیز دستور داد که چنین کند. هنگامى که منذر خواستِ پادشاه را نپذیرفت شاهنشاه آن را به حارث بن عمرو، رییس قبیله کنده تکلیف کرد و او نیز پذیرفت که اعراب نجد و حجاز را به قبول آیین نوین وادارد … از این روى، پاره اى از اعراب مکه از آیین مزدکى پیروى مى کردند (تزندق) و به هنگام ظهورمحمد(ص) که کمابیش دو نسل بعد روى داد هنوز گروهى در مکه بودند که در گذشته مزدکیان (زنادقه) خوانده مى شدند» به نقل از تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، صص۷۱۳ـ۷۱۴٫ با این اوصاف، باید دانست که پشتیبانىِ کواذ از مزدک ــ لااقل در درون ایران ــ نمى توانسته با زور و اجبار همراه بوده باشد، چرا که قباد جنگى موفقیّت آمیز را با روم پشت سر نهاد و البته اگر در میان بزرگان هواخواهانى نمى داشت، براى او غلبه بر دشمن خارجى ممکن نمى گشت. از این همه، یک نتیجه قطعى مستفاد مى شود: رفرم مزدکى در میان توده هاى مردم و نیز بزرگان هواخواهان فراوانى داشته است.
[۴۹]. رک: ایران در زمان ساسانیان، صص ۴۵۲ ـ ۴۵۳٫ در واقع مى توان جنبش مزدکى را جلوه اجتماعى و اقتصادى آیین مانى دانست; دراین باره رک: میراث باستانى ایران، ص ۳۵۶٫ باید دانست که مزدک خود بنیادگذار این آیین نبود، بلکه همچنان که طبرى هم روایت کرده، او در واقع مبلّغِ آیینى بود که شخصى به نام زرادشت پسر خُرَگان آورده بود. براى آگاهى بیشتر دراین باره رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۸۴ـ۱۸۵ و ص۴۸۵٫
[۵۰]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۴۵۸٫ جالب توجّه است که طبرى هم به پرهیز مزدکیان از خوردن گوشت اشاره دارد (رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۷۹) و هم در شرح خصلت هاى کواذ (= قباد)، از پرهیز مزدکیان از خون ریزى سخن رانده است: «کواذ زندیک بود و همه نیکى نشان مى داد و از خون ریزى پرهیز مى کرد و چون نمى خواست خونى ریخته شود با دشمنانش به نرمى رفتار مى کرد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۷۸) واضح است که این صفات براى دیانت مزدکى که خود دنباله منطقى مانى گرى بود، طبیعى است; لیکن تواریخ مأخوذ از عهد ساسانى، معمولاً در کنار چنین اشاراتى بر کشتار و خون ریزى مزدکیان هم اشاره دارند که یا از اساس جعلى است و یا نشان از عصیان مردم فرودستى دارد که از برکت جنبش مزدکى، سر در پىِ انتقام گیرى هاى شخصى خود نهاده بودند.
[۵۱]. مؤلّف ملل و نحل، تاریخ و باورهاى مزدکى را چنین نقل کرده است: «و از آن جمله مزدکیه اند. اصحاب آن مزدک که در ایام قباد، والد انوشیروان ظاهر شد و قباد را به مذهب خود دعوت نمود] و او مذهب مزدک را پذیرفت[ و انوشیروان بر رسوایى و افتراى او واقف گشت; ]پس او را بخواست و پیدا کرد[ و به تیغ سیاست سرش را از تن جدا کرد. ورّاق مى گوید که قول مزدکیه موافق قول اکثر مانویه است: در کونین و اصلین. الا آن که مزدک گوید که افعال نور به قصد و اختیار است و افعال ظلمت به خبط و اتفاق و نور داناى صاحب حس است و ظلمت جاهل نابینا است و مزاج بر خبط و اتفاق است، نه به قصد و اختیار و خلاص نور از ظلمت هم به خبط و اتفاق است نه به اختیار و مزدک مردم را از دشمنى و کارزار کردن و نزاع کردن با هم منع مى کرد و چون بیشتر نزاع مردم به سبب مال و زنان بود، زنان را حلال گردانید و اموال را مباح کرد و تمام مردم را در مال ها و زنان شریک ساخت، چنان که در آب و آتش و علف شریک مى باشند.» توضیح ضرورى آن که به نظر مى رسد شهرستانى این مطالب را از ابوعیسى ورّاق نقل کرده که فردى زرتشتى بوده است و جالب توجّه است که ابن الندیم در الفهرست درباره این ابوعیسى ورّاق چنین آورده: «و من رؤسائهم المتکلمین الذین یظهرون الاسلام و یبطنون الزندقه».
[۵۲]. طبرى درباره این باورهاى مزدکیان چنین گفته است: «]مزدکیان[ مى گفتند که مى خواهند از توانگران بگیرند و به درویشان بدهند و از دارایان بازگیرند و به ناداران باز پس دهند. و اگر کسى خواسته و زن و کالاى بیشترى داشته باشد در آن زیادتى حقّى بیش از دیگران ندارد و مردمى که از طبقه پایین بودند این فرصت را غنیمت شمردند و بر مزدک و یاران او گرد آمدند و از او پیروى کردند.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۷۰ـ۱۷۱٫)
[۵۳]. قباد همواره از نیرو گرفتنِ اشراف بر دستگاه سلطنت، بیم داشت. او پس از دست یابى به سلطنت، سوخرا وزیر مقتدر خویش و نیز اسپاهبد سیاوش را ــ که هر دو از خاندان هاى اشرافى کهنى بودند ــ کشت و مانع از قدرت یابى مجددّ امثال آنان گشت. براى آگاهى بیشتر رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در …، صص ۱۶۵ ـ ۱۷۰ و همچنین تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۴۹٫
[۵۴]. از جمله نکاتى که در خیزش مزدک کم تر مورد توجّه واقع شده، موضوع هم زمانى عجیب آن با پایان هزاره زرتشت است. چنان که مى دانیم، در باور مزدیسنان، عمر گیتى دوازده هزاره دانسته شده و انتهاى هر هزاره اى را قرینِ شوربختى و مصایب مى شمرده اند. زرتشت در سرآغاز هزاره دهم به دنیا آمد و به موجب همان باور کهن مى باید که در انتهاى این هزاره موجى از بلایا بر ایران زمین بتازند. جالب توجّه این که دورانِ به سلطنت رسیدنِ اردشیر یکم مصادف با پایان هزاره زرتشت ــ بنا بر روایات سنّتى ــ بود. اردشیر براى حلّ مشکل هزاره گرایى ــ و بدبینى منتّج از آن ــ که در میان مردمانش رایج بود، در تاریخ گذارى ها چندان دست برد که پایان هزاره را ۲۵۷ سال به عهده تعویق افکنْد و البته این امر با کوتاه وانمود کردنِ دوره حکومت اشکانیان میسّر شد. به هر حال، تاریخ خیزش مزدک به نحوى باورنکردنى، مقارن پایان این هزاره نوپدید است! براى آگاهى بیشتر از این امر، رک: تاریخچه مکتب مزدک، صص ۱۵۲ ـ ۱۵۴٫ با این توصیفات، پرسشى مهمّ جلوه گر مى شود: آیا باور به شوربختىِ ناگزیر در آخر هزاره زرتشت، ربطى به انگیزش هاى جنبش مزدکى داشته است؟ مع الاسف باید اعتراف کنیم که تا پیدا شدن مدارکى جدیدتر، پاسخى بر این پرسش نداریم.
[۵۵]. دراین باره رک: تاریخچه مکتب مزدک، صص۵۸ـ۶۰ و ص۸۰٫
[۵۶]. براى آگاهى از نظر نولدکه دراین باره، رک: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص۱۷۲٫ فراى نیز معتقد است که «دشمنى دستگاه پادشاهى با بزرگان و نیروى شگرف آنان، موجب پشتیبانى قباد از مزدک شد.» به نقل از میراث باستانى ایران، ص۳۵۶٫
[۵۷]. پیش تر درباره دست درازى مزدکیان بر اموال اشراف مطالبى آوردیم، لیکن باید دانست که این جنبش در اضمحلال رکن دیگر اشرافیّت ــ یعنى پاکى خون ــ نیز نقش مهمّى ایفا کرد; چه به قول طبرى، بر اثر اقدامات مزدکیان «گوهر پست با گوهر بالا بیامیخت» رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۸۵٫
[۵۸]. به روایت طبرى، انوشه روان دستور داد: «تا فرزندان خاندان هاى اصیل را که بى سرپرست بودند از آن او بنویسند; آن گاه دختران ایشان را به هم پایگانشان شوهر داد و جهاز ایشان را از بیت المال بپرداخت و به جوانان آن خاندان ها از خانواده اشراف زن داد و خرج آن را بداد و ایشان را بى نیاز ساخت و دستور داد که در دربار بمانند تا از ایشان در مناصب و کارهاى دولتى یارى جوید.» به نقل از همان، صص۱۹۳ـ۱۹۴٫
[۵۹]. و البته این انوشه روان هم کوشید تا از بقایاى خاندان هاى اشرافىِ مضمحل شده، طبقه اى مطیع خود بهوجود آورد; دراین باره رک: همان، ص۱۹۴٫
[۶۰]. براى آگاهى بیشتر ازجنبه هاى اصلاح طلبانه آموزه هاى مزدک، رک:مهرداد،بهار، جستارى چند در فرهنگ ایران، صص۲۴۵ـ۲۷۸٫
[۶۱]. قباد ( = کواذ) براى استوار کردن پادشاهى خسرو، ضمن پیشنهاد صلح قطعى به ژوستن امپراتور روم، از او خواست تا خسرو را به فرزندى بپذیرد. دراین باره رک: ایران در زمان ساسانیان، صص۴۷۳ـ۴۷۴٫
[۶۲]. به تعبیر نولدکه، هرچند سرکوبى مزدکیان در عهد پدرش قباد آغاز شد، لیکن در معنا انوشه روان صحنه گردان اصلى بوده است. رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۹۰٫
[۶۳]. روایت طبرى دراین باره شاهدى است بر تداوم نهضت مزدکى در آغاز سلطنت انوشه روان و کوشش هاى او براى سرکوبى اینان: «خسرو مردم را از پیروى به نوآورى هائى که ]… [مزدک پسر بامداذ آورده بود بازداشت و بدعتشان را برانداخت و مردم بسیارى از ایشان را که بر آن بدعت ثابت ماندند و از آن بازنیامدند بکشت و …» به نقل از همان، ص ۱۸۵; نیز رک: همان، ص۱۹۳٫
[۶۴]. پیش تر معمول بود که هر ساله میزان محصول را مى سنجیدند و بر مبناى آن مالیات مى گرفتند، امّا انوشه روان مقررّ داشت تا خراجى ثابت از زمین هاى کشاورزى بر مبناى مساحت و شماره درختان اخذ شود. البته باید دانست این انوشه روان گماشتگان دولت و مغان و سپاهیان و برجستگان را کماکان از پرداخت مالیات معاف داشت; دراین باره رک: میراث باستانى ایران، صص۳۶۵-۳۶۶٫
[۶۵]. براى آگاهى از روایت طبرى از اقدامات خسرو براى برقرارى امنیّت، رک: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، صص ۱۸۵ـ۱۹۰ و ص۱۹۵٫
[۶۶]. دراین موارد رک: همان، ص۱۹۵٫
[۶۷]. براى آگاهى بیشتر از این گونه اقدامات انوشه روان در التیام مصایب وارد آمده بر اشراف، رک: همان، صص۱۹۳ـ۱۹۴٫
[۶۸]. رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، صص ۲۴ـ۲۵٫
[۷۰]. قابل ذکر است که برخى محققّان به وجود هم زمانى و نوعى تشابه میان اصلاحات عصر انوشه روان با تحوّلات انجام شده در امپراتورى روم شرقى اشاراتى کرده اند. براى آگاهى بیشتر، رک: میراث باستانى ایران، ص۳۶۵٫
[۷۱]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۴۸۴٫
[۷۲]. براى آگاهى از این امر و اهمّیتى که انوشه روان به این امر مى داد، رک: میراث باستانى ایران، صص۳۶۴ـ۳۶۶٫
[۷۳]. رک: ن. پیگولوسکایا،شهرهاى ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان، ص۴۵۵٫
[۷۴]. طبرى روایت کرده است که: «پیش از فرمانروایى خسرو انوشروان پادشاهان ایران از هر کوره اى به اندازه آبیارى و آبادانى آن سه یک یا چهاریک یا پنج یک یا شش یکِ برداشت آن خراج مى گرفتند و سر گزیت هر کس مالى معیّن بود ]…[ خسرو بفرمود تا خرمابنان و درختان زیتون را بشمارند و نیز مردم را سرشمارى کنند و…» به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۶۶٫
[۷۵]. رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۵۱٫
[۷۶]. طبرى این امر را چنین روایت کرده است که: «… امّا سر گزیت را بایستى همه بپردازند به جز اشراف و بزرگان و جنگیان وهیربذان و دبیران و هر که (جز ایشان) در خدمت پادشاه بود; و مردم را به اندازه کمى و بیشى خواسته شان طبقه بندى کردند و…» رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۷۰٫
[۷۷]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۶۷٫
[۷۸]. رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص۲۳
[۷۹]. طبرى نقل کرده که: «خسرو به جنگجویان ساز جنگ و چارپایانى که به کار جنگ آیند بداد.» «در کار اسواران بنگریست و به هرکه خواسته نداشت اسب و ساز جنگى داد و وظیفه اى برایشان مقرّر کرد تا مایه قوّت ایشان باشد.» (رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۱۸۷).
[۸۰]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۴۹۰٫
[۸۱]. درباره اصلاحات نظامى انوشه روان، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۵۲٫
[۸۲]. تا پیش از آن، ایران فقط یک «ایران سپاهبذ» داشت. براى آگاهى از این امر و تبعات آن، رک: میراث باستانى ایران، ص ۳۶۷ و نیز به تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۱۸۵ـ۱۸۶٫
[۸۳]. دراین باره رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص ۷۸٫ گفتنى است که در مراحل اوّلیه فتح ایران، بسیارى از اساوره، همراه و همگام با مهاجمان عرب در لشکرکشى ها شرکت مى کردند و به این دلیل از پرداخت مالیات هم معاف مى شدند; براى آگاهى بیشتر از این موارد، رک: همان صص۷۸ـ۸۳; نیز تاریخ اسلام کیمبریج (ازاسلام تا سلاجقه)، ص۳۲٫
[۸۴]. رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص۲۴٫
[۸۵]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص ۴۹۶٫
[۸۶]. رک: همان، صص۴۹۷ـ۴۹۸٫
[۸۷]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۵۷۵٫ به روایت طبرى «هرمزد مردى بود با فرهنگ. نیّت او نیکى به ناتوانان و تنگ گرفتن بر اشراف بود; از این روى اشراف او را دشمن داشتند و کینه او به دل گرفتند. او نیز در دل خویش ایشان را دشمن مى داشت و به ایشان کینه مىورزید». (رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۸۷ـ۲۸۸).
[۸۸]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۹۰٫
[۸۹]. براى آگاهى از تفسیر جالب توجّه نولدکه در این باب، رک: همان، ص ۲۸۸٫
[۹۰]. رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۵۷۷٫
[۹۱]. به نقل از همان، ص ۲۹۱٫
[۹۲]. رک: تاریخ ایران کمبریج، ج ۳، ق ۱، صص۲۶۰ـ۲۶۱; نیز براى دیدن روایت طبرى از این رویداد و تفسیر نولدکه بر آن، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۲۹۴ـ۲۹۵٫
[۹۳]. به روایت طبرى، خسرو تلویحاً با کشتن پدرش هرمزد موافقت کرده بوده است; براى آگاهى بیشتر دراین باره و تفسیر نولدکه بر آن، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۳۰۳٫
[۹۴]. به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۳۷۳ـ۳۷۴٫
[۹۵]. طبرى نقل کرده که خسرو اپرویز دستور به کشتن تمام زندانیان داد که شماره آنان به سى و شش هزار تن مى رسید و حتّى تصمیم داشت که سپاهیانى که از هراکلیوس شکست خورده بودند، به قتل آورد; رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۳۷۷٫
[۹۶]. دراین باره رک: ایران در زمان ساسانیان، ص۳۵۷٫
[۹۷]. رک تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، صص ۳۱۶ ـ ۳۱۷٫
[۹۸]. درباره این مدّعا، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۶۹٫
[۱۰۰]. رک: همان، ص ۲۷۰٫ در کتاب طبرى روایتى وجود دارد که دقّت در آن، از حیث درک نفرتِ فراگیرى که مردمان از خسرو اپرویز در دل داشتند، حائز اهمّیت است: «خسرو مردم را پست مى شمرد و چیزهایى را سبک مى داشت که هیچ پادشاه رشید و دوراندیش سبک نمى دارد. ]…[ خسرو از چند روى دشمنى مردم مملکت خود را به خود برانگیخت: نخست آن که ایشان را پست مى شمرد و بزرگان ایشان را خرد مى داشت; دوم آن که فرّخان زاد پسر سمَىّ را که بیگانه خشنى بود بر ایشان چیره ساخت; سوم آن که دستور داد تا بندیان را بکشند; چهارم آن که مى خواست سپاهیانى را که از هراکلیوس و رومیان گریخته بودند بکشد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۳۷۷ ـ ۳۷۸).
[۱۰۱]. درباره حوادث پس از خسرو اپرویز، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۶۷٫ براى دیدن روایت هاى طبرى از این دوران و تعلیقات ارزشمند نولدکه، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص ۴۰۸ـ۴۱۶٫
[۱۰۲]. نیرو و جسارت اسپهبدان ایران را مى توان در خواستگارىِ یکى از آنان از آزرمیدخت دید. به روایت طبرى: «در آن روزگار، بزرگ ایرانیان فرّخ هرمزد سپهبذ خراسان بود و او کس فرستاد و از آزرمیدخت خواستگارى کرد. آزرمیدخت چنین پاسخ داد: “شهبانو را نشاید که شوهر کند و من مى دانم که تو در همه روزگار خود خواستار آن بودى که کام از من برگیرى; اکنون فلان شب پیش من آى”. فرخ هرمزد چنان کرد ]…[. آزرمیدخت به رئیس جانداران خود سپرده بود که در همان شب که به فرخ هرمزد نوید داده بود، در کمین بایستد و او را بکشد. ]…[. بامدادان مردم فرّخ هرمزد را کشته یافتند. ]… [فرّخ هرمزد را پسرى بود به نام رستم و او همان بود که یزدگرد چندى بعد او را به جنگ عرب فرستاد.» (به نقل از تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۴۱۲ـ۴۱۳).
[۱۰۳]. به باور ایرانیان کهن، فرّ یا خوِرنه یا فَرّه یا خُرّ، فروغ یا موهبتى ایزدى بود که هر کس از آن بهره مند مى شد، برازنده سرورى و سالارى مى گردید و مى توانست به شهریارى برسد. در اوستا معمولاً از دو فر، یاد مى شود:«اَیریَنِمْ خَورنُ» (= فرّایرانى) و «کَوئِنِمْ خَوِرنُ» (= فرّکیانى). فرّایرانىْ خِرَد و دارایى نیک مى بخشد و دشمنان ایران و اهریمنان را درهم مى شکند; و فرّکیانىْ بهره ناموران و شهریاران و اَشَوَنان مى شود تا از پرتو آن به رستگارى و کامرایى برسند. افتخار بهره مندى از فرّکیانى، پس از گشتاسپ شاه کیانى، نصیب هیچ کس نشده است، ولى اهوره مزدا آن را براى ایرانیان ذخیره کرده تا در آخرت آن را به سوشیانت عطا کند.
[۱۰۴]. درباره شورش بهرام چوبین رک: ایران در زمان ساسانیان، صص۵۷۸ ـ ۵۸۱٫ همچنین براى آگاهى بیشتر از این که تا پیش از این بهرام، هیچ نافرّه مندى نتوانسته بود بر تخت سلطنت بنشیند، رک: تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۳۴٫
[۱۰۵]. دراین باره رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۲۹۷٫
[۱۰۷]. رک: همان، ص۶۴۶٫ گفتنى است که علّت پایدارى ده ساله وستهم را حمایت طرفداران سابق بهرام چوبین از او دانسته اند و این که در معنا وستهم، جانشین بهرام بود; دراین باره رک: تاریخ ایران کمبریج، ج ۳، ق ۱، ص۲۶۲٫
[۱۰۸]. به نقل از تاریخ ایران کمبریج، ج۳، ق۱، ص۲۶۲٫
[۱۰۹]. این نکته از طرفى دیگر مى تواند پاسخى باشد به آن نظریه که تشیّع ایرانیان را دستاورد تداومِ باورداشت به مفهوم فرّه در هیئت امامان دوازده گانه قلمداد مى کند.
[۱۱۰]. براى آگاهى بیشتر، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، صص۳۵۵ـ۳۶۶٫
[۱۱۱]. به نقل از تاریخ ایران بعد از اسلام، ص ۲۸۷٫
[۱۱۲]. براى آگاهى از این امر که غالباً مورد خلط واقع مى شود، رک: عصر زرّین فرهنگ ایران، ص۷۵ و ص۸۰٫
[۱۱۳]. به روایت طبرى، پس از یورش اعراب به بین النّهرین، ساکنان روستاها و مالکان زمین هاى کشاورزى از بوم خویش مى گریختند; لیکن پس از اندک مدّتى، با بستن پیمان مالیات و جزیه، بازمى گشتند (رک: تاریخ طبرى، ج پنجم، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ چهارم، از جمله ص ۱۸۰۷ و ص ۱۸۳۵). همچنین براى آگاهى بیشتر از این که تازیان پس از فتح ایران، اداره امور محلّى را به دهقانان و خرده مالکان مى سپردند، رک: تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، ص۴۶۸٫
منبع:تاریخ ما